تبليغاتX
زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود
خــــــدایــــا

آرزو می کنم ، آنچه را آرزو کنم ، که تو دوست داری
و آن آرزو را اجابت نمایی که نیک فرجامم نماید .
لیله الرغائب شب آرزوهاست
برای اجابت آرزوهای هم آرزو کنیم . . .

"شب آرزوها" شبی که خدا بی حساب می بخشد 
در این شب بزرگی‌ات می‌شود آرزوهایت


کوچک که بودی برای داشتن بهترین اسباب بازی های دنیا دعا می کردی.برای خانه ای پر از خوراکی ،برای کمی بیشتر تاپ سواری ...یادت هست؟بزرگ تر که شدی آرزو برایت قبول شدن امتحان و دانشگاه رفتن،کار و در آمد بود.به یاد داری؟ امروز هم... نمی دانم.نمی دانم دنیای آرزوهایت امروز تا کجا فکر می کند و دلداده کدام آیین است،نمی دانم حواس دلت امروز زمام دار چه کسانی است ..تا کجا تقوا دارد و چقدر مهربان است....اما لیلةالرغائب را مراقب آرزوهایت باش...

راه آسمان، خدا، اجابت، بخشش شاید در نظرت سخت بیاید.طولانی. دست نیافتنی. اما در این شب  که عاشق شوی پیاده هم می شود تمام آن مسیر طولانی را ساده به پایان رساند بی هیچ سخنی از رنج و کم طاقتی بندگان. می شود کوله بار دنیا را هر قدر هم سنگین از شانه هایت پایین بکشی تا دل کوچکت را به بی کران آسمان گره بزنی، برای ثانیه ای خدا...

در این شب از هر کجای این دنیای بزرگ که در بزنی، صاحبخانه برای استقبال می آید.با طبقی از آرزوهایی که می خواهی....لیلة الرغائب ...مراقب آرزوهایت باش...

یافت اولین شب جمعه رجب، لیلة الرغائب، خواب خیلی ها و آرزوی مردمان بسیاری را تعبیر کرده. به خیال مردمان بسیاری رنگ واقعیت رسانده.خیلی از مردم برای رسیدن به حاجت های خود دست به دامان این شب می شوند،به ضمانت یک سال انتظار...

تا چند سال پیش خیلی از ما این وعده گاه را نمی شناختیم .وعده گاهی که خدا در آن بردبار است به گناهکار ترین بندگان ، وعده گاهی که باید امیدوار تر از پیش باشی به استجابت،آنجا که برای هر چه بخواهی مختاری و خدا به تمام آنچه می گویی شنوا تر از پیش منتظر است...

در این شب چه سیاه باشی و چه سپید،هر چه قدر که نا امید،هر چه که بخواهی از خدا ،امیدوار باش به اجابت...

در این شب اعانت جستن به فضل و کرمش برای آنکه امید دارد ، مباح است...

در این شب تمام فرشته ها از ثلث شب که بگذرد در میان کعبه به خدا برای بخشش بندگان روزه دار رجب دعا می کنند...
لیلة الرغائب تو مختاری برای انتخاب آنچه می خواهی ، برای داشتن گوشه ای از تقدیری که آرزویش داری، برای آنچه می خواهی باشی...

شاید این شب در آیین های مردم دیگر ،در کریسمس، انتظار بودا و روزهای دیگر مردمان دیگر تجلی کوچکی داشته باشد اما مقایسه در رتبه و منزلت،در ارج و بندگی بی حساب پای خودت...

گریزی به اعمال این شب و نیم نگاهی به دعا ها و معانی درد دلت با خدا می ارزد به تجربه حس گوش دادن کسی به تمام آنچه می خواهی ،بیشتر از همیشه و هر روز...می ارزد به یک دل سیر دعا...به لذت گفتن یک طومار آرزو...

در این شب می شود خیلی چیزها از خدا خواست. دنیا و آخرت را، ثروت و تملک را ،بندگی،قدرت،گذشت،آرامش و ... خودخودخود خدا را...

التماس دعا 


[ چهارشنبه 3 خرداد1391 ] [ 0:41 ] [ نفس ] [ ]

      اه حوصله ام سر رفته همش دارم یکنواخت زندگی میکنم دلم میخواد کلی کارای خوب خوب بکنم یه کم از این روحیه در بیام همش با لب و لوچه آویزون نشستم یه گوشه تو خونه از پای تی وی میام پای سیستم از پای سیستم میرم پای نقاشی و باز از اونور میرم پای تی وی و این دور باطل همچنان ادامه داره ... حوصله هیچی رو ندارم دلم میخواد غر بزنم اما نمیتونم همش مجبورم الکی بخندم همش هی به خودم میگم نه الان وقت نق نق کردن نیست ... این چند روز همش دلم میخواسته یه جایی برم حال و هوامم عوض بشه اما نمیدونم کجا اصلا نمیدونم چمه ... حتی حوص ی تولد خودمو هم ندارم .... همیشه وقت یه مشکلی واسم پیش میاد که یه ذره سخت حل میشه همینجوری میشم ... کل اوقات تنهاییمو  حتی تو خیابون هدفون تو گوشمه دارم ترانه های لایت گوش میدم. اه این بهار کی تموم میشه منم از این رخوت بیام بیرون.

 

   پ.ن : الان یه دور از رو این پست خوندم کاملا واضح و مبرهن هستش که نویسنده قصدش از نوشت غر زدن و بهانه گیری از زمین و زمان بوده و هیچ هرفو قصد دیگه نداشته ... خب اینم یه راهشه حداقلبهانه الکی نمیگیرم و کسی رو حرص نمیدم  یه کمم خودمو آروم میکنم بالاخره اینجا باید به یه دردی بخوره یا نه...



[ دوشنبه 1 خرداد1391 ] [ 1:12 ] [ نفس ] [ ]

        دیروز امتحان حسابداری داشتم و در حالیکه باید مثه یه دختره خوب سرم رو از روی جزوه بلند نمیکردم ،  به جاش خیلی شیک و باکلاس نشستم از صبح تا شب یه رمان 450 صفحه ای رو خوندم و نقاشی کشیدم و الکی واسه خودم تو خونه چرخیدم ..... و فرداش خیلی شیک تر رفتم سر جلسه امتحان و برگم رو سفید دادم و اومدم بیرون ..... راستش یعد یه کم عذاب وجدان گرفتم که البته درصدش خیلی خفیف بود و باعث نشد که عبرت بگیرم و بشینم امتحان فرداش رو بخونم

         و باز از یونی که برگشتم پاشدم رفتم خونه مامانبزرگ محترمه و بعدم یه چرخی تو خیابونا زدیم و اومدم خونه و از خستگی بیهوش شدم و صبحش پاشدم با اعصابی شبیه هاپو رفتم دانشگاه البته یه چند صفخه ای تو راهه دانشگاه خوندم اما خوب چون دوره نکرده بودم هیچی تو ذهنم نبود خدا رو شکر که بخیر گذشت و یکی از بچه های کلاس رفت استاد رو (...) (شما بخونین راضی کرد) کرد که امتحان نگیره ، این یعنی امتحان موکول شد به چهارشنبه که من یه امتحان دیگه هم از قبل داشتم و جمعا میشه دوتا امتحان که همش تئوریه و خیلی زیاده و من همچنان شیک یا همش میشینم نقاشی میکشم یا رمان میخونم یا تو فکر اینم چجوری یه وقتی رو جور کنم که پیش آقاهه باشم.


پ.ن : الان دارم دعا میکنم همسر محترم به این زودیا نیاد این پست رو بخونه ( حداقل تا بعد از چهارشنبه) که من تیکه بزرگم گوشمــــــــه. 




[ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ] [ 20:10 ] [ نفس ] [ ]
هر چند که گرمای تابستون و اون آفتابش که واقعا آدمو سوخاری میکنه خیلی زجر آوره اما همه ی اینا اعث نمیشه من عـــــــــــــاشق تابستون نباشم و لذت نبرم از نشستن زیر باد خنک کولر و خوردن هندونه و گیلاس و توت فرنگی و .... 

دیشب خونه آقاهه اینا در حیاط رو که باز کردم بوی یاس همه جا رو برداشت و یه هوای خنکی تو کل خونه پیچید یه دلم هوای این خونه ها رو کرد که یه تخت میزارن وسطش و حوض و فواره روشن و یه باغچه پر از گل و درخت... کاش هنوز بچه بودیم و تابستون واسمون میشد یه دنیای دیگه که توی تعطیلاتش فقط به فکر بازی بودیم ... 





[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 13:28 ] [ نفس ] [ ]

  مامانه من فقط یه مامان نیست یه فرشته هم نیست ... مامانه من یه معجزه اس ... مامانه من یه چیزی فراتر از مادره ... اینو من نمیگم همه ی کسایی که دور و برم هستن همین اعتقاد رو دارن ... همه بهم میگن مامانم معرکه اس.

من شعرای سهراب و فروغ و فریدون رو با مامانم شناختم ... دکتر شریعتی و پائولوکوئیلو و خیلیای دیگه رو مامان بهم داد که بخونم و با دنیاشون آشنام کرد ...چه شبایی که با هم میشستیم حافظ میخوندیم و من هنوز موندم که چجوری این همه غزل از حافظ حفظه ... کتابای سینوهه و بلندی های بادگیر و دزیره و .... با مامان خوندمشون . 

  مامانه من شاید دائم نگرانم نباشه که چی میپوشم چی میخورم ، شاید زیاد قربون صدقه ام نره ، شاید همش نگرانم نباشه ...!  اما یه لطف خیلی بزرگ بهم کرده یه لطفی که تا ابد باعث میشه مدیونش بمونم ، مامانم منو انسان بار آورد ... یادم داد حتی ندونم حسادت یعنی چی ... کینه چه معنایی میده ... یادم داد بفهمم آزادی چیه و چطور برای خودم زندگی کنم نه برای دیگران ... یادم داد درست تصمیم بگیرم و عاقلانه ... یادم داد چطور ببخشم و فراموش کنم... مامانه من زندگی کردن رو به من یاد داد.


مثه مامانه من تو دنیا خیلی خیلی خیلی کمه.          

 

به جرات میگم من الآن ذره ذره خوشبختیم رو مدیون مادرم هستم .




[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 22:8 ] [ نفس ] [ ]
             بالاخره طلسم شکسته شد ... خیلی وقته میخوام بنویسم اما نمیدونم چرا نمیشه کلا من بعضی اوقات یه کارایی که میخوام انجام بدم هی پشت گوش میوفته به یه روال کاری طولانی عادت ندارم اکثر اوقات نمیتونم به طور مداوم و طولانی ی کاری رو انجام بدم .

             الان انقدر سوژه واسه نوشتن دارم که نمیدونم از چی بنویسم ... مراسم نامزدیمون که یک ماهی ازش میگذره و من هنوزم باورم نمیشه که که چجوری اون همه کار و استرس رو پشت سر گذاشتم ... جشن عقد حدودا یه ماه دیگه اس و من یه لیست یا بهتره بگم یه طومار نوشتم از کارایی که باید تا روز جشن اوکی کنیم که هنوز 3 تاش بیشتر تیک نخورده ... حالا همه اینا به کنار امتحانـــــــــــام که شده این وسط قوز بالا قوز ، واقعا نمیدونم اون موقعی که من داشتم انتخاب واحد میکردم با کدوم عقلم اینجوری درس برداشتم که الان هر روز پشت سر هم امتحان دارم و تازه تو یه روزم دو تا بعد مثه دیوونه ها تنها کاری که نمیکنم درس خوندنه یعنی اونقدر فکرم هزار جا هست که در روز با اینکه کار خاصی نجام نمیدم اما درسم نمیخونم و از امتحانا فقط عذاب وجدان هدر دادن وقتم و استرس هیچی بلد نبودن و کامل نبودن چندتا جزوه هام رو دارم . کلا نمیدونم باید چی بشه تا من یه دفعه یه کمی حال و روزم درس بشه و بتونم یه کم رو برنامه و روال منظم زندگی کنم ... فک کنم بازم یه موج افسدگی خفیف داره آروم آروم رو مغزم پیاده روی میکنه ... این روزا کلا تنها چیزی که دلم میخواد اینه که آقاهه پیشم باشه فقط در این حالته که دختر خوبیم و در غیر اینصورت دوس دارم فقط تنها باشم و با خودم حرف بزنم و فک کنم و الکی وقت بگذرونم و فکرای بیخود بکنم.

پ.ن : خیلی در هم بر هم نوشتم میدونم اما واقعا حوصله دسته بندی کردن موضوعات و اینکه چی رو باید بنویسم و چی رو نه رو نداشتم .


پ.ن : من خوبم زندگی خوبه و همه چی تقریبا داره خوب پیش میره .



از 3 نفر هرگز متنفر نباش :
فروردینی ها، مهری‌ها، اسفندی ها
چـون بهتـرینن

3 نفر رو هرگز نرنجون:
اردیبهشتی ها ، تیری ها ، دی ـی ها
چـون صادقن

3 نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت برن:
شهریوری‌ ها ، آذری‌ ها ،آبانی ها
چـون به درد دلت گوش میدن

3 نفر رو هرگز از دست نده:
مرداد ـی ها ، خرداد ـی ها ، بهمن ـی ها
 چـون دوست واقعی ان


[ دوشنبه 12 دی1390 ] [ 20:46 ] [ نفس ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

AbOvE

یک دختر خردادی الاصل که واقعا چندین شخصیت رو میتونه همزمان داشته باشه . یه دختر پر از آرزو و امید . یه دختر که عاشق خداست.
یک عدد دانشجو هستم رشته ام رو تا حدودی دوست دارم ترجیح میدادم هنر بخونم یا زبان اما خب اینم بد نیست . . . آقاهه کسیه که زندگیمو زیر و رو کرد و به کل منو تغیر داد و مهمتریــــن چیزیه که تو زندگیم دارم .
فعلا فقط درس میخونم و طراحی یاد میگیرم و ورزش میکنم .
نوشته هایی که رمز دارن به هیچ عنوان نوشته هایی نیستن که بشه پابلیش کردشون و فقط وفقط واسه خودم مینویسمشون لطف کنید رمز نخواین.
DoSt Jo0niYaM
WeB FaCiLiTiEs